ورود ثبت

ورود به حساب کاربری خود

نام كاربري *
رمز عبور *
من را به خاطر داشته باش

ساخت يك حساب كاربري

پر کردن فیلدهایی که با ستاره (*) نشانه گذاری شده مورد نیاز است.
نام *
نام كاربري *
رمز عبور *
تكرار رمز عبور *
ايميل *
تكرار ايميل *

شجره نامه

 

 

 

قبل از هرچیزوپیش ازاینکه بخواهیم وارد بیوگرافی بشویم لازم دانستیم که توجه خوانندگان ومحققین گرامی رابه نکاتی مهم معطوف بداریم که ازاهمیت خاص وکلیدی برخوداراست،علمای نسب شناسی به دو گروه تقسیم می شوند  گروه اول :آنانی که در تحقیق خود صرفا به نام اولاد امامان اشاره کرده اند که دارای نسل یا فرزندی بوده اند وازفرزندانی که دارای نسل نبوده اند،یا نام برده ویابه تعداد فرزند اشاره کرده وازنام آنهاصرف نظر نموده اند ویا نام وتعداد را هم ذکرنکرده اند وفقط گفتارشان رابه ابتدا درباره فرزندانی شروع کرده اند که از آنان نسل باقی مانده است . گروه دوم:بزرگانی هستند که به نام تمام فرزندان اشاره کرده ودراحوال بعضی توضیح داده ودربعضی به نام اکتفا کرده اند. در نتیجه اگر بعضی ار علماء نسب شناسی فرضا به نام فرزند امامی اشاره نکرده باشد دلیل بر نبود یا نداشت فرزند نمی شود.گروهی به این عقیده اند که برای امام حسن عسکری فقط یک فرزند است،ولی با با عنایت باری تعالی وتمسک به ساحت مقدس امام عسکری (ع)تحقیقاتی وسیع وگسترده شروع شد که حاوی کتب ومدارکی معتبری از علماءانساب دال بر وجود مقدس فاطمه بنت العسکری میباشد. البته صحت گروهی که فقط یک فرزند برای امام می دانستند دال مطالعه کتب های مختلفی بود تا زمانی که کتاب ارزشمند ومعتبری به نام جتات الجلود کشف شد با مطالعه جلد18به این نکته برخوردمی کنیم که مولف به غیر از امام عصر به دختری برای امام اشاره کرده است،وازطرفی به استناد تذکره هاشم بن علی که در باب فاطمه (عفیفه )خواهر امام زمان مطالبی نوشته است ما را براین داشت تا با مراجعه به کتایخانه های بزرگ ایران از جمله آیت الله مرعشی و آستان قدس رضوی تحقیقاتی را شروع کنیم که حاصل ان کشف کتب های معتبر برای عموم صاحب نظران از جمله : *1.جنات الخلود ،ج18 -----*2.الشجره المبارکه؛فخررازی ،ص79-----*3.دوائرالمعارف؛موسوی اصفهانی ،ص432-----*4.تاریخ اهل البیت،سید محمدرضاحسینی ،ص112،113-----*5.کمال الدین ،شیخ صدوق(ره)،باب47،حدیث20-----*6.نوائب الدهور ،سیدحسن میرجهانی طباطبایی،ج3،ص339-----*7.نجم الثاقب،محدث نوری ،باب14،حدیث18-----*8.مهدی موعود،ترجمه مرحوم علی دوانی،ص780-----*9.سراج الانساب،کیاءگیلانی،ص94میتوان اشاره کرد دیگر کتب ها به همراه تذکره ودست نویس های خطی را می توانید در کتب نگینی برانگشترکویر (مولف سید حسین هاشمی تبار) مشاهده کنید .برای تهیه کتاب میتوانید به شماره تلفن دفتر آستان مقدس 03154722200-- 03154739200 تماس حاصل فرمائید. بی شک حرم حضرت فاطمه عفیفه بنت الحسن العسکری دومین قطب ارتباط با امام زمان در ایران اسلامی میباشد که با فرارسیدن نیمه شعبان جاذبه ی این مرقد منورکه از آن بوی گل نرگس به مشام جان میرسد دلها را به دور شمع خود چونان پروانه به  رقص آورده وبا شمیم روح افزای دعا برای ظهور را به تصورمی کشد. در بخشی از تذکره آمده است :که زمانی که امام حسن عسکری (ع)عزم زیارت مرقد مطهر شاه طوس را داشته است ،دختر هشت ساله اش در این دیار بیمار شده  ورحلت میکند  وامام با دستان مطهر خو د دخت خود را در جوار امامزاده هاشم بن علی مدفون می کند ،شاعر ارجمد ومداح اهل البیت آقای سازگار این خط سیر ،را به بیان شعر درآورده ؛که در قسمت اشعار می توانید مشاهده کنید. گوهری که در طول ادوار وسالیان متمادی مانند قطعه ای از ماه فرود آمده ودر این قسمت کویر گمنام وناشناخته  بود اما چندین سالی است که با عنایت اللهی ظهورش برای همه مایه خیر وبرکت  ودارالشفائی برای دردمندان گرفتاران گردیده است ، حتی شخص آقای لطیفی  در ایامی خاص به زیارت حضرت فاطمه بنت الحسن العسکری می امدند و مردم را به آبادانی این حرم سفارش میکردند

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله العالم بالأسرار و الضّمائر الواقف علي الخفايا و السّرائر و الصّلوة والسّلام علي رسوله المبعوث علي العبيد و الإماء و الأحرار و الحرائر و علي آله الطّيّبين الطّاهرين أولي المناقب و المفاخر.

   و بعد چون به وجهي از وجوه مملّكه­ی شرعيّه، اين صحيفه­ی دلگشا و اين طومار فرح بخشا مِلك طِلق اين سراپا خطا، احقر و اذلّ بندگان خدا، اَلرّاجي عفوَ ربّه الأَزَلي عبدالباقي الطّباطبائيّ البيدگلي مي­باشد؛ كه اينك از جانب اولياء شرع مطاع و امناء ملّت لازم الاتّباع، به توليت بقعه­ی بارگاه اين امامزاده­ي معظّم أعني حضرت هاشم بن اميرالمؤمنين عليّ عاليِ اكرم اعظم -صلوات الله و سلامه عليهما- ممتاز و سرافرازم؛ لهذا وقف صحيح مؤبّد شرعي نمودم؛ اين اقلّ احقر، راقم الكلمات تمامي اين طومار را بر آستانه­ی متبرّكه­ی عرش­درجه­ی همين امامزاده­ی اعظم  -عليه­السّلام- كه تربت منوّر و قبر مطهّرش در يوم بيست و پنجم شهر محرّم الحرام من شهور      سنه­ي(1309)، هزار و سيصد و نه هجري از درون برج زاويه­ی باغ بالا، شهره از محلّه­ی درب­ريگ قريه­ی بيدگل، محاذي تربت حضرت شاهزاده حسين بن جناب امام همام موسي بن جعفر الكاظم  -عليه­السّلام- از جانب غربي آن ظاهر شده كه فاصله­ی بينَهما، تقريباً شصت گام است؛ موافق با          نشاني­هاي همين تذكره كه بلاشك و به ­حكم شناسايي اغلب معمّرين از اهل سواد، خطّ مرحوم جنّت مكان آقا سيّد اسماعيل ناييني الحسيني است كه راقم و حامل جميع تذكرجات اولاد امجاد ائمّه­ی اطهار مدفونين در اين حدود بود و اكنون به تقدير قادر منّان و همّت مؤمنان كامل الايمان بنائي رفيع و دستگاهي بديع نهاده­ام - وَفَّقَنِيَ اللهُ وَ المُؤمِنينَ لِتَشييدِهِ وَ إِتمامِهِ وَ تَسديدِهِ- كه جماعت متردّدين و زائرين اين آستان عرش­نشان، به ديدن و مطالعه كردن و استماع آن محظوظ و بهره­مند و مخزون و مثاب گردند و توليت و حفظش را براي خود اين فقير- مادام الحيوة و بعدها- از براي ارشد اولاد ذكور و اولاد ذكور از اولاد ذكور و اناث خود، نسلاً بعد نسل قرار دادم و مع الانقراض بالكلّيّه، براي متولّي شرعي بقعه­ی متبرّكه است و صيغه­ی وقف را به قانون شريعت مطهّره جاري نمودم و احتياطاً خود توليةً قبول نمودم و توليةً قبض نمودم و بعد اليوم تصرّف اين احقر در آن به عنوان توليت است نه ملكيّت وقفاً صحيحاً شرعياً - فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَهُ- و قد وقع ذا في(16) السّادس عشر من شهر ذي القعدة الحرام من شهور (1311) سنة إحدی عشر و ثلثمأة بعد الألف من الهجرة النبويّة المصطفويّة _صلّي الله عليه و آله و سلّم._

دیباچه

   سرمستان باده­ی جواني و باد دستان مايه­ی زندگاني، مشغولان وضع دنياسازي، تماشایيان معركه­ی خيال بازي، سنگين خوابان دمادم وقت كوچ، زورگيران بارگران مطالب پوچ، بيهوده گردان          كوچه­هاي عيش و طرب، هرزه خرجان زر و پول روز و شب، هوا رسيدگان ديو نفس دغل، باركشان غول بيابان طول امل، گسسته مهاران بسته دل، سر به هوايان پا در گل، باطل پرستان حق ناشناس قدر ندانان جواهر انفاس، خشك كردگان حاصل نجات، سر به صحرا دادگان آب حيات، چه مي­دانند كه هر دم از زندگي در ارزندگي نه گوهري چنان است كه به پادشاهي جهان توان فروخت. چه جاي مشغله­هاي سهل و باطل و بازيچه­هاي كودكانه­ی بي­حاصل دنيا كه در نظر اهل دل و هوشمندان كامل، بي­اصل­تر از موج سراب و بي­بقاتر از نقش بر آب است و تا پلنگ تيزچنگ اجل، دست و گريبان نگردد و به آزار جان نشود؛ قيمت اين جنس خطير و بهاي اين گوهر بي­نظير، معلوم        نمي­گردد و چون صرصر نفس­هاي هرزه در آخر، خرمن زندگاني بي­بها را به باد داد و برق جانسوز اجل در مزرع عمر بي­بديل افتاد؛ طبيبان حاذق دست از مداوا كشيدند و ياران موافق رشته­ی اميد بريدند. كار تلبين به قبض روح كشيد و به جاي پاشور، دست از جان شسته که ديد، نور نظر چون شمع سحر، مُرد و رنگ چهره چون گل آفتاب ديده، پژمرد. جوهري زبان در دو لخت، دكّان دهان را به قفل خموشي بست و ديگ دماغ به افسردن آتش زندگي از جوش پختن خيال­هاي خام فرو نشست. تحويل راتبه­ی روزي در كارخانه­ي بدن به اتمام رسيد و مستوفي قضا، نسخه­ي بقا را از سفيدي كافور و كفن بياض، كشيد. انبان بدن به سوزن اجل از باد نفس، خالي گشت و پيمانه­ی عمر را آب بقا از سرگذشت. كدخداي روح، رخت تعلّق از خانه­ی جسم بيرون برد و زبان قال دم را به نان حال سپرد. هاتف غيبي، آيه­ی يأس«كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ» به گوش هوش خواند و مسافر روح را به حكم«فَإِذا جاءَ أَجَلُهُم لايَستَأخِرونَ ساعَةً وَ لايَستَقدِمونَ» ساعتي به حال درنگ نماند. سيلاب عرق مرگ را به كاشانه­ی بدن، سر دادند و مار و مور گور، به جاي افعي طول امل به جان و تن افتادند. آن­گاه آدمي جهول ظلوم را مفهوم و معلوم مي­گردد كه چگونه گنجي شايگان داشته و چه مفت و رايگان از دست گذاشته.

بيت:

سكندر كه بر عالمي حكم داشت                  در آن دم كه مي­رفت عالم گذاشت

ميسّر نبودش كز او عالمي                          ستانند مهلت دهندش دمي

         نگه دار فرصت كه عالم دمي است                   دمي پيش دانا به از عالمي است

   و چون هر دمي به از عالمي نباشد كه سلطنت تمام عالم بر آن منوط و تحصيل سعادت ديني و دنيوي بر آن مشروط است؛ هر دمش سرمايه­ی كامراني دو جهان است و هر نفسش شيرازه­ی كتاب جسم و جان. هر روزش، گل­چينان گل­هاي گوناگون طاعات را باغي است و هر شبش، جويندگان نجات را چراغي است. در كتب معتبره مذكور است كه جامع كرامت دنيوي و اخروي و ديني حضرت سليمان نبي- علي نبيّنا و عليه­السّلام- به حرّاثي يعني برزگري گذشت. حرّاث، آن كوكبه و حشمت ديد گفت:«لَقَد أوتِيَ ابنُ داوُدَ مُلكاً عَظيماً». حاصل معني اين كه خداي - تعالي- پادشاهي عظيمي به پسر داود داده است. باد، اين سخن را به گوش حضرت سليمان- عليه­السّلام- رسانيد. از بساطي كه بر آن نشسته بود و باد آن را برداشته مي­برد؛ فرود آمد و نزد آن حرّاث رفت و فرمود:«إِنَّما مَشَيتُ إِلَيكَ لِئَلّا تَتَمَنّي ما لاتَقدِرُ عَلَيهِ» يعني : « براي همين به سوي تو آمدم كه آرزو نكني چيزي را كه بر آن قادر نيستي.» بعد از آن فرمود:«لَتَسبيحَةٌ واحِدَةٌ يَتَقَبَّلُهَا اللهُ تَعالي خَيرٌ مِمّا أوتِيَ ابنُ داوُدَ» يعني: « هر آينه يك تسبيح كه خداي تعالي آن را قبول كند بهتر است از آنچه به پسر داود داده شده است.» و به طريق ديگر اين عبارت نيز ضميمه­ي آن است كه:«لِأَنَّ ثَوابَ تَسبيحَةٍ يَبقي وَ مُلكُ سُلَيمانَ يَفني» يعني: « براي اين كه ثواب آن يك تسبيح كه خداي تعالي قبول كند مي­ماند و پادشاهي سليمان فاني مي­گردد.» و ممكن است كه هر نفسي از انفاس گرامي که به ژاژخایی و باد بیحالی و بادپیمایی روزگار مي­گذرد و به گوهر بي­قيمت تسبيحي چنين، كه به از ملك سليمان است؛ آراسته باشد و هر ساعتي از ساعات عمر مشتمل بر چندين نفس و هر شبانه روزي مشتمل بر چندين ساعت و هر سالي مشتمل بر چندين شبانه روز و هر آدمي مشتمل بر چندين سال است و بر اين قياس ساير اذكار و اوراد و ادعيه و باقي عبادات از فرض و سنّت به تفصيلي كه در كتب معتبره وارد است؛ پاي بيفشارد و معمول دارد؛ برابر نمي­شود با ثواب گريستن بر اهل­ بيت رسالت و طهارت. اي عاقل هوشمند! خود را از خواب غفلت بيدار كن و تا مي­تواني سعي كن در امورگريستن بر آل هاشم و صرف نمودن مال دنيا را بر مرقدهاي منوّر شاهزادگان والاتبار و در عوض، جنّات عدن را خريداري نما؛ كه دنيا فاني است و بهشت باقي است. زهي سعادت هوشمندي كه فريب شيطان را نخورد و دار باقي را به صرف نمودن مال دنيا از براي خود بگزيند. غرض از طول مقال و ما صَدَقِ قيل و قال آن است كه از عبارات رنگين و فقرات گهربار دلنشين از خواب غفلت بيدار شوي. حال شيطان را از خود دور نما و شمّه­اي در وصف شجاعت شير بچه­ی معارض«لا فَتي» مقصود«أَنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلِيٌّ بابُها» و وارث ملك«لَو كُشِفَ الغِطاء» شاهزاده هاشم بن عليّ بن ابي­طالب - علیه­السّلام- آويزه­ی گوش اخلاص­مندي نما.

حديث بحارالانوار در نسب شاهزاده

   مؤلّف گويد كه در جلد بيست و چهارم بحارالانوار و در فصل سيّم در باب سيّم در مطلب دوازدهم مسطور است كه شاهزاده هاشم، زاده­ی حنفيّه بود كه با شاهزاده محمّد گوهر ايشان در يك صدف منقوش گرديده بود و در زمان شهادت يافتن لنگر زمين و آسمان، شاهزاده هاشم طفل بود و دائم به سواري و سير صحرا و شكار به سر مي­برد؛ تا اين كه آن حضرت به حدّ بلوغ رسيده؛ سواري بود در سواري كامل و قوّت بازو از پدر بزرگوار ميراث به او رسيده بود.

   و در زماني كه جناب امام حسن مجتبي - علیه­السّلام- را با معاويه نزاع مي­بود آن حضرت به درد تب گرفتار بود تا زماني كه از تب شفا يافت؛ آن حضرت با معاويه صلح فرموده بودند. چون شاهزاده قوّت سواري به هم رسانيد و از كماكان وقوع اطّلاع به هم رسانيد؛ ملالي در اين باب بر طبع اقدس شاهزاده نشست و خواست با معاويه­ی ملعون بناي دعوا بگذارد و صلح برادر بزرگوار خود را بر هم زند. آن حضرت شاهزاده را منع فرمودند. شاهزاده از منع فرمودن آن حضرت شكسته دل و افسرده خاطر گرديد؛ با جوانان هاشمي از مدینه­ی طیّبه به بهانه­ی شكار بيرون آمده؛ به سمت عراق تشريف فرما گرديدند.

ورود آن حضرت به كوفه از روضة الصّفا

   مؤلّف گويد در جلد پنجم «روضة الصّفا» مسطور است كه چون شاهزاده در حوالي كُناسه­ی كوفه رسيدند؛ جمعي از دوستاران معاويه به آن حضرت برخوردند و از احوالات آن بزرگوار سؤال نمودند. جوانان هاشمي از نسب آن بزرگوار ايشان را مُخبَر نمودند. آن ملاعینان، بلافاصله دور ايشان را احاطه نموده؛ فيما بين ايشان تلاقي فريقين واقع شد و در آن روز بسياري از آن ملعونان از ضربت تيغ شاهزاده، راه اسفل­السّافلين را پيمودند و آن حضرت در آن شب در كناسه­ی كوفه به سر برده روز ديگر روانه به سمت عراق گرديدند و در هر منازلي از منزل­هاي عرض راه، چشم زخمي به آن سرور رخ مي­نمود و آن شيربچه­ی يزدان، دفع چشم زخم خود را از دم تيغ آبدار مي­فرمودند؛ تا آن كه آن حضرت به مملكت ري نزول اجلال فرمودند.

ورود به چهل حصاران از زينت الواعظين

   مؤلّف گويد در كتاب زينت الواعظين در جلد دويم در مطلب پنجم مسطور است كه چون آن حضرت وارد چهل حصاران گرديده در قلعه­ی سروستان كه از جمله­ی چهل قلعه مي­بود نزول اجلال فرمودند، و والي آن قلعه «ميلا» نام داشت. از كيفيّت احوالات شاهزاده مطّلع گرديد و همه روزه شرفياب حضور موفورالسّرور آن حضرت مي­شد و خدمات جزئي به آن حضرت مي­نمود تا مدّت شش ماه كه آن حضرت در قلعه­ی سروستان به سر مي­بردند و همه روز عرايض گستاخانه به خدمت برادر ارشد خود جناب امام حسن - علیه­السّلام- روانه مي­فرمودند و آن حضرت به طريق برادري شاهزاده را سرافراز به جواب مي­فرمودند تا از كثرت عرايض و تعليقه­جات فيما بين ايشان رابطه به هم رسيد به مثال شير و شكر. آن حضرت رقمي به شاهزاده مرحمت فرمودند كه از جانب آن حضرت اهالي آن ولا را به دين اسلام دعوت فرمايد و هر كس ردّ بر قول آن حضرت فرمايد؛ او را به نصايح و دلايل و براهين از جادّه­ی جهالت بيرون آورد و هرگاه بعد از سعي بليغ هدايت نشوند؛ ايشان را از زير تيغ بي دريغ بگذراند. چون فرمان همايون به شاهزاده رسيد؛ بزرگان آن قلعه­ها را طلبيده، راز را با ايشان در ميان نهاد. همگي دست اطاعت بر ديده نهادند و از آن مجلس برخاسته در مجلس خاصّي درآمده در مقام مشورت با يكديگر برآمدند و رأي ايشان بر آن قرار گرفت كه شاهزاده را به ضيافت طلبيده؛ كار او را بسازند.روز ديگر جدا جدا به خدمت آن سرور شرفياب شده هر يك وعده­ی شب را از آن شاهزاده گرفته آن حضرت اذن فرمودند و هر يك از ملاعينان در پي هلاك شاهزاده كوشيدند؛ تا آن كه شب به سر دست آمد. هيچ يك جرأت ننمودند كه غذاي آن حضرت را به زهر آلوده نمايند. شاهزاده در چهل حصار حضور به هم رسانيد و در آن ميان در خانه­ی قاضي        فضل­الدّين وعده فرموده بودند. بر هر يك از آن مكان­ها از راه اعجاز حاضر شدند و غذا صرف نمودند. آن ملاعينان اطمينان بر آن داشتند كه روز آن حضرت را هلاك خواهيم نمود.

گريز و تشبيه

   مؤلّف گويد چه نيكو شايست كه شاه مردان و شير يزدان عليّ بن ابي­طالب - علیه­السّلام- در چهل مكان وعده فرموده بودند و چون از نماز فارغ شدند و از مسجد تشريف بيرون آوردند؛ جناب ختمي مآب رسالت پناهي دست آن حضرت را گرفته فرمودند:«يا علي امشب مهمان من مي­باشي» آن حضرت به اتّفاق جناب رسالت مآب، به حجره­ی شرف، تشريف بردند. چون صبح شد آن چهل نفر بر يكديگر افتخار بنمودندكه دوش، شاه مردان كلبه­ی ما را به يمن قدوم ميمنت لزوم مشرّف فرمودند. بالأخره فيما بين ايشان به نزاع انجاميد. به خدمت خواجه­ی كاينات، شرف­ياب شده چگونگي را به عرض آن حضرت رسانيدند. آن حضرت فرمودند بلي علي مهمان شما بود؛ لكن نور سيماي آن حضرت در حجره­ی شرف تابان بود كه در آن حين جبرئيل امين از جانب پروردگار نزول نمود و عرض كرد يا محمّد! خداوند عالم شما را سلام مي­رساند و مي­فرمايد كه:« اي حبيب من، حكايت ايشان و شما همه صحيح است و هيچ يك كاذب نيستند لكن علي در نزد ما مهمان بود» پس در اين صورت معجزه­ی آن حضرت را شاهزاده روشن فرمود.

وقايع چهل حصاران و جنگ كردن از زينت الواعظين

   مؤلّف گويد:در كتاب«زينت الواعظين و بهجة المستمعين» مسطور است كه چون آن شب به روز رسيد و ضرري به وجود فايض­الجود آن حضرت نرسيده بود و آن ملاعينان، مقطوع الطّمع گرديدند بناي خصومت با آن حضرت گذاردند و همه روز عداوت خود را آشكار مي­نمودند. تا اين كه مادّه­ی ايشان غلظت به هم رسانيد و فيمابينشان به نزاع انجاميد و تيغ بر روي يكديگر كشيدند.آن شير صولتِ اسدالله سيرت، تيغ آبدار در ميان ايشان نهاده، جمع كثيري از ايشان را به جهنّم واصل نمود و چند نفر رأس ايشان كه باقي مُندند؛ سر به رشته­ی اطاعت ظاهراً درآوردند و باطناً به دين خود باقي بودند. شاهزاده حكايت را عرضه داشت حضور برادر با جان برابر خود، جناب امام حسن               - علیه­السّلام- نمود. آن حضرت از علم امامت، مطلب را مي­دانستند. جواب مرحمت فرمودند      كه:«اي نور ديده و سرور سينه­ی محنت رسيده، به قول ايشان خاطر جمع مشو و فريب ايشان را مخور و خود را محافظت فرما تا اين كه كمك از براي تو روانه مي­نمايم و چون لشكرت زياد مي­شود و كمك من به تو مي­رسد يك نفر ايشان را مهلت مده و قول ايشان را استماع منما و بزرگان ايشان را از زير تيغ بگذران و كوچك­هاي ايشان را نصيحت نموده؛ به دين اسلام درآور و زنان ايشان را    بي­عصمتي منما و متحمّل مشو». چون فرمان همايون آن حضرت به شاهزاده رسيد، آن حضرت بسيار مشعوف و خوش­وقت گرديد. لكن آن راز را پنهان داشت و همه روز از اطراف و جوانب دور آن حضرت را مسلمين و جديدالاسلامان احاطه مي­نمودند و جمعيّت آن حضرت زياده مي­شد؛ تا آن كه شاهزاده را جمعيّت كثيري جمع آمد و از جانب امام بر حق جناب امام حسن نيز كمك به جهت شاهزاده رسيد. آن حضرت رؤساي ايشان را به حضور طلبيد و فرمود كه:«دين اسلام را از صميم قلب، قبول نماييد و الّا مجموع شما را از زير تيغ بي­دريغ مي­گذرانم و به طريق حبس شما را به مالك دوزخ مي­سپارم.» ايشان را اين سخن به طبع نحس نجس ايشان خوش نيامده؛ چين به ابروهاي خود زده از آن مجلس برخاستند.

ابتداي جنگ

   و جواب عرض نمودند كه:« فردا بناي دعوا و جنگ را خواهيم گذارد.» پس هر يك در منزل خود رفته پي تدارك دعوا و جنگ مي­بودند؛ تا آن كه فردا شد. آن حضرت لشكران خود را آراسته نموده فيما بين ايشان تلاقي فريقين واقع شد. قاضي افضل­الدين به هر قدري سعي نمود كه                 فيما بين ايشان را صلح دهد؛ نتوانست. از طرفين هيچ يك قبول ننمودند و آتش حرب مشتعل گرديد. در آن روز چنان دعوايي درگرفت كه دعواي بدر و حنين از ياد مردم رفت و جهان از غبار سم ستوران، تيره و تاريك گرديد؛ كه چشم هيچ يك از طرفين، يكديگر را تشخيص نمي­دادند.

زينت الواعظين-كيفيّت جنگ

   مؤلّف گويد كه در كتاب زينت الواعظين مسطور است كه در این روز بسياري از كفّار[كشته] و جمع كثيري از شيعيان جديدالاسلام شهيد شده بودند؛ تا غروب شمس دست از دعوا كشيدند و بسياري زخم دار از طرفين به منزلگاه خود مراجعت نمودند. در آن شب هياهوي بهادُران و آه و ناله­ي زخم داران به گنبد مينا رنگ، بلند مي­شد تا آن كه صبح صادق دميد و روز دويم خورشيد خاوري سر از دريچه­ی مشرق در آورده؛ جهان را به نور و ضياء خود منوّر نمود. مجدّد تلاقي فريقين روي نمود و از طرفين كشته پشته به مثل برگ درختان كه باد دي بر ايشان وزيده باشد و تند باد سموم بر ايشان بوزد؛ بر روي يكديگر مي­ريختند.

   مؤلّف گويد تا بيست و پنج يوم دعواي ايشان به طول انجاميد و هر روزه كمك به جهت هر دو طرف مي­رسيد. اين قدر كشته شده بودند كه مركبان، سم خود را بر زمين نمي­رسانيدند؛ بر روي نعش­ها مي­دوانيدند و محاربه مي­نمودند تا روز بيست و پنجم رسيد.

   مؤلّف گويد كاش زبانم لال مي­شد و تكرار نمي­نمودم و اي كاش ديده­هايم كور مي­شد و حديث را نمي­ديدم. روز بيست و پنجم آن شيربچه­ی هيجا، در آن ميدان بلا، سمند خود را به جولان در آورده با آن جماعت جنگجو مي­بود؛ كه ظالمي از قفاي آن حضرت درآمده ضربتي بر دوش آن حضرت زده كه دست مباركش از قلعه­ی بدن جدا شد. آن شيربچه­ی پردلي، تيغ را به دست چپ گرفته؛ به مثل عمّ نام­دار خود جعفر طيّار مبارزت مي­نمود كه ملعون ديگر از كمين­گاه بيرون تاخته ضربتي بر دوش چپ آن حضرت زد كه دست مباركش از بدنِ باسعادتش به خاك مذلّت افتاد.

گريز در قطع دست­هاي آن حضرت (علیه­السّلام)

   مؤلّف گويد چه بسيار شبيه است اين مقدّمه به حرب موته و افتادن بال­هاي جعفر طيّار و چه بسيار شبيه است در بيابان نينوا و افتادن دست­هاي حضرت عبّاس - علیه­السّلام- .

   مؤلّف گويد در آن زمان كه دست­هاي جعفر از بدن مباركش جدا شد؛ مثل پيغمبري              – صلّی الله­علیه­وآله- از راه اعجاز، جبرئيل امين، زمين موته را بر آن حضرت نمود و آن حضرت در حقّ جعفر دعا فرمودند. در وقتي كه نعش شريف آن حضرت را بر سر دار زده بودند كه آن حضرت را جناب احديّت - جلّ و علا- دو بال مرحمت فرمودند و آن حضرت از سر دار طيران نموده به اعلا درجات جنان پرواز نمود و چون حضرت عبّاس را دست­ها جدا شد در صحراي پر بلاي كربلا برادري مثل جناب امام حسين - علیه­السّلام- بر سر بالين آن حضرت حاضر بود و خواهري به مثل زينب خاتون و امّ كلثوم بر دور نعش آن بزرگوار حاضر بودند كه عزاي آن حضرت را بر پا نمايند؛ شاهزاده با دست­هاي بريده، در آن بيابان تفتان افتاده، نه برادري كه او را امداد نمايد و نه خواهري كه بر سر او گيسو گشايد. آن شير بچه بر روي خاك مي­غلطيد و از هر جانب كه مي­غلطيد؛ تيغ بر بالاي تيغ مي­آمد. چنان كه بدن مبارك آن حضرت شبكه شبكه گرديده بود و سنان بر جاي سنان مي­خورد؛ شمشير بر جاي شمشير مي­آمد تا آنكه آن حضرت بر روي خاك، بي­يار و بي­كس، روح پاكش به عالم قدس شتافت.

 

 

زينت الواعظين- اِخبار حضرت مجتبي (علیه­السّلام) در مدينه از شهادت شاهزادههاشم (عليه السّلام)

   مؤلّف گويد كه در كتاب زينت الواعظين، مسطور است كه در آن وقتي كه روح پاك شاهزاده هاشم، در خارج قلعه­ی سروستان چهل حصاران به عالم قدس شتافت؛ در مدينه­ی طيّبه روز جمعه بود كه جناب امام حسن - علیه­السّلام- بر عرشه­ی منبر جدّش، خواجه­ي كاينات، قرار فرموده دوستان خود را موعظه مي­فرمودند كه ناگاه تغيير در رنگ مبارك آن حضرت به هم رسيد و لكنت در زبان آن حضرت پديد آمد و آب از ديده­هاي آن حضرت فرو ريخت؛ به نحوي كه محاسن شريف آن حضرت از آب چشم مباركش تر شد. صحابه­ی آن حضرت از گريه­ی آن حضرت به گريه درآمدند و از لكنت زبان آن سرور متعجّب بودند. يكي از ايشان زبان را به سؤال گشود و عرض                كرد:«اي آقاي مؤمنان و اي پيشواي مسلمانان! تو را به حقّ جدّت محمّد مصطفي و پدرت        عليّ مرتضي و مادرت فاطمه­ی زهرا و برادر با جان برابرت جناب حسين- علیه­السّلام- سوگند       مي­دهيم كه در چنين وقتي شما را چه رسيده كه احوال شما چنين مشوّش گرديد.» آن حضرت فرمودند:«اي جماعت! شما را اطّلاع بر امور خفا، نيست به چشم خود مي­بينم كه در زمين چهل حصاران كه اوّل ملك ري است؛ برادرم هاشم را بي­كس و بي­معين، بي­يار وافر با جماعت كفّار، با شمشيرهاي آبدار، بدن مطهّرش را پاره پاره و از ضرب سنان، سوراخ سوراخ نمودند.» آن حضرت اين سخن را فرمودند و غش بر آن حضرت مستولي شد؛ چنان كه از منبر به زير افتادند و بعد از آن كه صحابه آن حضرت را به هوش آوردند؛ به تعزيه داري آن غريب بلاد حرمان، اشتغال فرمودند.

ذكر آن پنج برادر كه به تجهيز آن حضرت (علیه­السّلام) قيام نمودند

   مؤلّف گويد كه بعد از شهادت آن حضرت خواجه فضل الدّين كه به قاضي فضل اشتهار دارد و خواجه ابوالحسن و خواجه جليل الدّين و خواجه علي و خواجه تقي كه پنج برادر بودند از يك نسل و از يك بطن و شيعه­ی خالص بودند و دوست­دار حضرت امام حسن - علیه­السّلام- بودند چون آن ملاعينان هر يك به قلعه­ی خود رفته و آرام گرفتند؛ آن برادرها نعش شريف شبكه شبكه آن حضرت را برداشته با مشك و عنبر خوشبو نموده؛ فيما بين قلعه­ی«قوقو» و قلعه­ی«مخلص» دفن نمودند و ياران آن حضرت را در جوار آن حضرت مدفون نمودند و از مال خود مقبره­اي در بالاي قبر آن حضرت ساختند و خادمي به جهت خدمت­گذاري آن مقبره مشخّص نمودند و هر يك به قدر فراخور احوال، چيزي وقف نمودند كه منافع آن صرف روشنايي آن مقبره و تعمير و خرابي آن مقبره باشد و اخراجات خدّام به جهت آن آستان باشد. خواجه فضل الدّين، قناتي را احيا نموده بود كه تازه احداث شده بود. يك طاق از جمله شانزده طاق روزقه­ی معموله مع اراضي تابعه بقدر الحصّه را وقف بر آن مقبره­ی شريف نمود و خواجه ابوالحسن، قناتي احيا فرموده بود كه مسمّا نموده بود به         حسن آباد. آن نيز يك شبانه روز، از جمله هشت شبانه روز، مع اراضي تابعه، وقف بر آن مقبره نمود؛ به شرايط وقف قاضي فضل الدّين. و خواجه علي، نيز قناتي، احيا نموده بود كه به علي­آباد مشهور نموده بود. يك طاق از جمله چهارده طاق مع اراضي تابعه بقدر الحصّه، وقف بر آن مقبره نمود به شرايط قاضي. و خواجه جليل الدّين، قناتي احيا نموده بود كه مشهور شده بود به جليل آباد. يك طاق از جمله شانزده طاق مع اراضي تابعه آن را وقف بر آن مقبره­ی شريف نمود؛ به شرايط قاضي. و خواجه تقي، قناتي احيا نموده بود؛ قدري از قلعه­ی سروستان دورتر از آن قنوات كه مشهور شده بود به تقي آباد؛ يك طاق آن را مع اراضي تابعه وقف بر آن مقبره­ی شريف نمود؛ به شرايط قاضي. و آن پنج برادر بر وفق شريعت نبوي و ملّت مرتضوي، صيغه­ی آن را بر وقفيّت جاري نموده؛ با خطوط خود وقف نامچه­ی آن را قلمي نموده؛ با خاتم خود مختوم نموده و املاك و مياه مزبوره را به تصرّف وقف در آورده؛ به دست متولّي مقبره­ی شريف سپردند و تا خود ايشان حيات داشتند هر ساله از منافع املاك مزبوره، بعد از اخراجات خدّام و روشنايي، به كار بنّايي و عمارت آن مقبره مي­نمودند و آن مقبره را جايي ساختند؛ بسيار وسيع و بسيار دلگشا.

بحرالمناقب- ثواب زيارت آن حضرت از قول حضرت مجتبي (عليهماالسّلام)

   مؤلّف گويد در بحرالمناقب مسطور است كه جناب امام حسن _علیه­السّلام_ فرمودند كه در اوّل مملكت ري، در چهل حصاران، مدفن شاهزاده هاشم، واقع است و مسلمين آن ولا از آن مرقد منوّر بي­خبر مي­باشند. هركس زيارت نمايد برادر با جان برابرم، شاهزاده هاشم را چنان است كه دريافته باشد ثواب زيارت مخصوصي ما اهل بيت را. پس خوشا به حال شيعيان آن ولا كه به زيارت آن سرور، قيام و اقدام مي­نمايند و شب و روز خود را به تربت آن حضرت طواف مي­دهند.

زينت الواعظين- توجّه حضرت عسكري (علیه­السّلام) به چهل حصاران و تشريف آوردن به زيارت شاهزاده (علیه­السّلام)

   دركتاب«زينت الواعظين و زبدة التّصانيف» مسطور است كه در زماني كه جناب امام حسن عسكري - علیه­السّلام- به منصب امامت و خلافت متمكّن گرديدند و با نرجس خاتون به شرفيابي تربت جناب سرور اتقیا جناب امام رضا - عليه التّحيّة والثّناء- مي­رفتند؛ نزول اجلال آن حضرت در چهل حصاران شد و مدّت­هاي مديد در آن خاك توطّن فرمودند و در هر حصاري كه از سلسله­ی علّيّه­ی عاليه مدفون بودند؛ ده روز و پنج روز متوطّن گرديده آن مرقد را زيارت مي­فرمودند؛ تا اين كه به قلعه­ی سروستان، نزول اجلال فرمودند. در مقبره­ی شريف شاهزاده هاشم به زيارت تشريف بردند؛ آن مقبره به نظر امامت منظر آن سرور، جايي جلوه نمود؛ بسيار دلگشا و فرح افزا آن حضرت چهل يوم در آن مقبره مُندند و از مال خالص خود بر آن عمارت افزودند و جايي ساختند بسيار  فرح انگيز و آن مقبره را مسمّا فرمودند به جنّت آباد؛ از بس دلگشا و فرح افزا و جايي بود خوش هوا. و خلق، فوج فوج به سلام آن حضرت مي­آمدند و هر كس به سلام آن حضرت مي­آمد. آن حضرت ايشان را بشارت مي­فرمودند به ثواب زيارت قبر شاهزاده هاشم.

بحرالمناقب و زبده- ثواب زيارت شاهزاده (علیه­السّلام از قول عسكري( عليه السلام)

   مؤلّف گويد در «بحرالمناقب و زبدة التّصانيف» مسطور است كه حضرت امام حسن عسكري              - علیه­السّلام- فرمودند:« خوشا به احوال سعادتمنداني كه در حوالي آن بقعه­ی شريف توطّن دارند و شب و روز به زيارت آن حضرت شرفياب مي­شوند.»

 

 

ايضاً از زينت الواعظين

   و در زينت الواعظين مسطور است كه آن حضرت فرمودند:« هر شيعه كه زيارت كند شاهزاده هاشم را، من ضامن مي­شوم كه هر دفعه كه زيارت كند بنويسند؛ كتّابان دفترخانه­ي اختراع در  نامه­ي اعمال آن بنده­ي مؤمن، ثواب زيارت مخصوصي جدّم حسين - علیه­السّلام- را كه در ايّام رجب و شعبان و رمضان با خضوع و خشوع به جاي آورده باشد و ضامن هستم كه هر شيعه كه زيارت كند شاهزاده را در چهل حصاران؛ در شب اوّل قبر زيارت كنند او را جدّم، رسول               خدا- صلّی­الله­علیه­وآله- و عليّ مرتضي - علیه­السّلام- و فاطمه زهرا- سلام­الله­علیها- »و آن حضرت فرمودند:«دقيقه از دقايق، ممكن نمي­شود كه مرقد شاهزاده از روح پاك انبياء و اوليا خالي باشد. دایم الاوقات ليلاً و نهاراً، روح انبيا و اوليا در سر مرقد شاهزاده حضور دارند. پس در اين صورت رد نمي­شود دعاي مؤمن و مؤمنه در سر تربت شاهزاده هاشم.»

بحارالانوار- كرامات آن حضرت

   و در كتاب بحارالانوار در جلد بيست و چهارم در مقصد پانزدهم، مسطور است كه بعد از شهادت يافتن شاهزاده هاشم، از دوستاران آن حضرت، مردي بود صالح كه در قلعه­ی سروستان منزل داشت و زني داشت آن مرد صالح، از دشمنان آل هاشم. آن مرد صالح، دخترك يتيمي را به خانه­ی خود آورده،قربةً الي الله مزاحم احوال او گرديد. اتّفاقاً آن مرد صالح را سفري رخ نمود كه به ناچار مي­بايست به آن سفر برود. زن را طلبيد و سفارش آن دختر را با زن نمود و او را وصيّت كرد كه اي زن، زنهار و الف زنهار! كه در خورش و پوشش اين يتيمه تقصير نكني كه اين ضعيفه، بي­كس است. زن قبول نمود. آن مرد صالح، وداع اهلبيت نموده؛ روانه شد و سفر آن مرد به طول كشيد و آن دخترك بسيار زيرك بود. در اين مدّت نشو و نما نمود و او را حسن عجيبي به هم رسيده و از زيركي و دانايي روز به روز در ترقّي مي­افزود. آن زن را رشك و حسد آن دخترك به هم رسيد و با خود انديشيد كه چون شوهرم از سفر باز آيد و اين دخترك را به اين حسن و جمال مشاهده نمايد او را به عقد خود در آورد. آن ضعيفه­ی مُفسِده­ اين مطلب را با همسايگان خود در ميان نهاد؛ ايشان در جواب خاموش شدند. زن گفت:« صلاح چنان مي­بينم كه اين دختر را مُسكري دهم، تا او بي­خود شود و شما او را نگاه داريد تا من به انگشت، بكارت او را ببرم و به اين وسيله، تهمت زنا به وي نهاده او را از خانه بيرون كنم». ايشان گفتند:«رأي تو صلاح است». اَلقصّه، بعد از مشورت با همسايگان خود، آن زن نابكار، دخترك را مُسكري داد تا او بي­خود شد. آن گاه همسايگان را طلبيد؛ تا او را نگاه داشتند و به انگشت شوم خود، بكارت وي را زايل گردانيد. چون دختر به خود آمد خود را غرق خون ديد. گفت:« اين چه حالت است كه مرا به هم رسانيده». زن گفت:« اي بي­حيا! تو زنا كرده­اي و اَلحال حالت خود را از ما مي­پرسي؟! بر خيز! اكنون از خانه­ی ما بيرون رو كه موجب ننگ ما مي­شوي». آن گاه صدا را بلند نمود و فرياد عظيمي بر داشت تا مردان و زنان بسيار بر سر او جمع شدند و فرياد زنان و نعره كنان او را از خانه بيرون كرد و مي­گفت:«ما اين ننگ را چه كنيم كه دخترك را به جهت رضاي خدا تربيت كنيم؛ زنا كند». قضا را در آن روزها، آن مرد صالح از سفر باز آمد و چون داخل خانه شد اوّل احوال دختر يتيم را پرسيد زن گفت:«اي مرد از احوال دختر يتيم چه        مي­پرسي؟!»

«به ناپاك زاده مداريد اميد                 كه زنگي به شستن نگردد سفيد»

   اي همسر مهربان! آيا مي­داني كه اين دخترك به ما چها كرد؟

   مرد پرسيد:« چه كرد؟»

   زن گفت:« زنا كرد و بر همه كس ظاهر شد و من به ناچار او را از خانه بيرون كردم؛ زيرا كه آن باب خانه­ي ما نبود و موجب بي­عِرضي ما بود».

   بعد از آن همسايگان آمدند و گواهي زنا در حقّ آن ضعيفه دادند. مرد بسيار آزرده خاطر شد و حلّ اين مشكل نمي­دانست. به ناچار دختر را طلب كرد و از روي حيرت او را بر داشت و به خدمت قاضي فضل آمد و كيفيّت را به عرض قاضي فضل رسانيد. قاضي از حلّ اين مشكل فرو مُند و در اين قضيّه هر چه فكر كرد به جايي منتهي نشد. چون معجزات بسيار از مرقد مطهّر شاهزاده هاشم به ظهور مي­رسيد؛ قاضي و مرد صالح و دخترك به نزد مرقد شاهزاده آمده؛ سلام كردند و بعد از سلام قاضي كيفيّت دختر را به مرقد مطهّر، عرضه داشت. آوازي از مرقد مطهّر برآمد كه:« دخترك را دامن از معصيت پاك است و آن زن را طلاق بگو و اين دخترك را به عقد مرد صالح در آور و ديَت آن ازاله­ی بكارت، مهريّه­اي است كه آن زن از مرد صالح طلبكار است.» پس، بعد از ظهور معجزه­ي آن حضرت، قاضي آن زن را طلاق فرمود و آن دخترك را به عقد مرد صالح درآورد و يك طاق از مزرعه­ی موسومه به صالح آباد، مسمّا به دولاب را مهر آن دخترك قرار داده؛ صيغه را بر آن جاري فرمود و آن دخترك را به تصرّف آن مرد صالح در آورد و از معجزات آن حضرت، آن دخترك باكره شد و بعد از عشرت و عروسي، آن دخترك، يك طاق مزرعه­ی صالح آباد، مسمّا به دولاب را با اراضي تابعه، بقدر الحصّه، وقف بر آن مقبره­ی منوّره نمود و معجزات از آن مرقد مطهّر بسيار به ظهور      مي­رسيد و بسا كور و شل و فالج كه داخل بر آن روضه­ی منوّر مي­شدند و شفا مي­يافتند و از آن مرقد منوّر بيرون مي­آمدند.

منقبت

   مؤلّف گويد به سبب آن است كه جناب امام حسن عسكري - علیه­السّلام- فرمودند كه دقيقه­اي از دقايق نيست كه روح انبيا و اوليا در آن مقبره­ی شريف در نزد مرقد شاهزاده حاضر نباشند؛ يقين است در چنين مكان شريفي كه روح انبيا و اوليا حضور دارند؛ دعا رد نمي­شود. پس خوشا به احوال شيعيان آن ولا كه به زيارت مرقد منوّر شاهزاده، شرفياب مي­شوند. اي خوشا ساعتي كه اين بنده­ی عاصي را روزي شود كه جبينِ به معاصي­آلوده­ی خود را بدان مرقد شريف مزيّن نمايد و اين زبان پرمعصيت را در نزديك آن مرقد منوّر، به خواندن زيارت آن حضرت، از بار معاصي سبك نمايد. پس در چنين صورت در چنين مكان شريف، بلا شك دعا رد نمي­شود و حاجات شرعيّه­ی مسلمين برآورده مي­شود؛ بلاشك.

كرامت از مجموع البرايق

   مؤلّف گويد كه در كتاب مجموع البرايق مسطور است كه در قلعه­ی سروستان، دختر عمويي و پسر عمويي نامزد يكديگر بودند و آن دختر عمو را برادرهاي رشيد صاحب مكنت، بودند و آن دختر خود صاحب چيز بود و مقصوده­ی پسر عموي خود بود. برادران با يكديگر مشورت نمودند كه ما را ننگ و عار است كه شوهر خواهر ما مردي باشد درويش. ما هرگز خواهر خود را به پسر عمو نخواهيم داد. اين خبر به سمع پسر عموي آن دختر رسيد. آن پسر عمو دختر را در خلوت طلبيده ازاله­ی بكارت از او نموده، به فرمان قادر ستّار، نطفه در رحم دختر بسته گرديد و روز به روز اثر حمل بر دختر ظاهر مي­شد. روزي برادر مهتر، خواهر را به نظر در آورد. او را حامله پنداشت. قابله را طلبيد كه دختر را بازديد نمايند. چون قابله، دختر را بازديد نمود؛ از ترس جان خود بروزِ مطلب نمود كه دختر، ازاله­ی بكارت از او شده است و طفلِ در رحم او تخميناً چهارماهه باشد. برادران اجماع نموده، در قتل آن دختر سعي نمودند.

   آن دختر گفت: برادران! چرا در قتل من كوشش مي­نماييد؟ زنا نكرده­ام. اگر عمل جاهلانه از من سر زده است با حلال خودم، رخ نموده است.

   برادران از پي تفحّص احوال به نزد پسر عمو آمده؛ راز را در ميان نهادند. آن پسر از ترس جان خود ابا و امتناع نمود. برادران را تعيين حاصل شد كه خواهر ايشان زنا نموده است. مصمّمِ قتل آن بي­گناه گرديدند. دختر به طور فرار از خانه بيرون دويده، برادران از عقب او مي­دويدند؛ تا آن كه آن دختر، خود را به مرقد مطهّر منوّرِ شاهزاده هاشم رسانيد و عرض مطلب را به مرقد منوّر شاهزاده هاشم نمود. برادران داخل بر مرقد شاهزاده گرديده؛ ديدند دختر عرض مطلب را به مرقد شاهزاده مي­نمايد. خوفي بر دل ايشان ظاهر شد و ايشان هم عرض مطلب را به مرقد شاهزاده هاشم نمودند و جمعيّتي بر دور ايشان جمع آمده بود كه آن مرقد منوّر از براي آن جمعيّت وسعت نداشت. بعضي مردم بيرون از مرقد مطهّر ايستاده بودند كه آواز مهيبي از مرقد مطهّر برآمد كه دختر دروغ نگفته است و دامنش از معاصي پاك است و حمل او از حلال او مي­باشد. پس بر خلق ظاهر و ثابت شد كه آن دختر زنا ننموده است و دروغ نگفته است.

 

 

منقبت و كرامت از كتاب آيينه حقايق نما

   مؤلّف گويد در كتاب آيينه­ی حقايق نما مسطور است كه شاهزاده را كه دفن نمودند؛ قاضي        فضل الدّين مقبره­ی آن حضرت را عمارت مي­نمود. ضعيفه­اي بر درب دكّان ابوالصّمصامِ قصّاب رفته زري به او تسليم نمود كه در عوض آن زر، ابوالصّمصام گوشت فربهي به آن ضعيفه، تسليم نمايد. ابوالصّمصام گوشت لاغر ضعيفي به آن ضعيفه داد. ضعيفه گفت:« اي جوان قصّاب! گوشت بهتر از اين به من بده كه من ضعيفه­ام و دستم به جايي نمي­رسد و مرا سايه بر سر نيست».

ابوالصّمصام آن ضعيفه را دشنام گفت و او را از درب دكّان خود دور نمود.

   آن ضعيفه­ی پاك اعتقاد، با ديده­ی گريان بر سر مرقد شاهزاده آمد و در ما بين آن مرقد شريف ايستاد و عرض ابوالصّمصام را به مرقد شاهزاده نمود. در حال دست­هاي ابوالصّمصام خشك گرديد و از حركت افتاد. ابوالصّمصام در فكر شد كه آيا چه واقع شد كه دست او بي­جهت خشك گرديد سر حيراني در گريبان تفكّر فرو برده بود كه شخصي از جمله فَعَله­جات آن آستان كه در آن مقبره به فعلگي مشغول مي­بود؛ از درب دكّان ابوالصّمصام مي­گذشت. احوال او را مشاهده نمود. از كيفيّت احوال او استفسار نمود. ابوالصّمصام حكايت را به آن مرد باز گفت. آن شخص گفت:« اي ابوالصّمصام ضعيفه­اي را ديدم كه پارچه­ی گوشتي در دست داشت و آمد و شكايت تو را به مرقد شاهزاده نمود».

«آه دل درويش چه سوهان ماند               گر خود نبرد برنده را تيز كند»

يقين كه دعاي آن ضعيفه، به هدف اجابت مقرون گشته و خشك شدن دست تو از دعاي آن ضعيفه است. پس ابوالصّمصام خود را به نزديك مرقد آن حضرت رسانيده؛ ضعيفه را دريافت و بر دست و پاي آن ضعيفه افتاده؛ روي خود را بر موزه­ی آن ضعيفه بماليد و جزع بنمود. آن ضعيفه بر نيّت خود دلش بر حالت ابوالصّمصام، بسوخت و آمد در مابين مرقد شاهزاده ايستاد و عرض كرد           كه:«اي سرور سينه­ی اسدالله الغالب! تو را به حرمت پدر بزرگوارت سوگند مي­دهم كه من از ابوالصّمصام گذشتم و تقصير او را بخشيدم و او را به حِل نمودم؛ تو هم از تقصير او بگذر. چون پدرت درياي كرم و سخاوت است؛ تو هم از روي كرامت او را ببخشاي.» كه صدايي از آن مرقد منوّر بيرون آمد؛ چنانكه بنّايان و فعله­هاي آن مقبره، مجموع استماع نمودند كه او را به تو بخشيدم. في الفور دست­هاي ابوالصّمصام به مثل روز اوّل گشت و ابوالصّمصام و خلايق كه اين نوع معجزه را از آن مرقد مطهّر شنيدند؛ بر اعتقاد خود ثابت قدم گرديدند و اعتقادشان كامل شد و ابوالصّمصام تنخواه معقولي خرج آن مقبره نمود و از آن مرقد منوّر، معجزه بسيار به ظهور مي­پيوست كه صفحه را گنجايش آن­ها نيست. پس خوشا به احوال ساكنين آن قلعه كه در جوار همچنين بزرگواري ساكن هستند و شب و روز به زيارت آن بزرگوار اشتغال بنمايند.

سبب خرابي بقعه­ی شريفه

   مؤلّف گويد چون آن مرقد شريف را عمارت نمودند؛ خلايق از اطراف و اكناف به زيارت آن مرقد شريف مي­آمدند و بسا معجزات كه از آن مرقد شريف مي­ديدند. تا زماني كه خليفه­ی ملعون متوكّل - عليه اللّعنه- بقعه­هاي تمام عالم را خراب نمود كه اسم مبارك اولاد اميرالمؤمنين - علیه­السّلام- برافتد و كسي اسم شريف ايشان را به زبان جاري ننمايد و احوال شاهزادگان را به يغما برد و املاك آن حضرات را به طريق غصب متصرّف شد كه هنوز در تصرّف غاصبين است و در جزو خالصه­جات محسوب است تا زمان قرن خود، كه قرن او به سر رسد و مراقد منوّر ايشان ظاهر و مبرهن گردد و حقوق ايشان به «من له الحق» عايد گردد و زمان قرن ايشان در سنه­ی ستّين و مأتين بعد الف خواهد بود كه مرقدهاي الباقي مجموع مبرهن خواهد شد .

تجديد عمارت بقاع

   مؤلّف گويد آن مرقدهاي منوّر، چنين مخروبه بود تا زماني كه شاه اسماعيل صفوي بر تخت عدالت و سلطنت متمكّن گشت و بعض از آن مقبره­ها را كه كاملان مي­دانستند و به آن شاه عادل عرض نمودند؛ مجموع را به فراخور احوال عمارت نمود و آن­هايي را كه نمي­دانستند؛ چون مدّت­هاي مديد از آن گذشته بود؛ كسي ايشان را نساخت تا در زمان سلطنت شاه عبّاس جنّت مكان           - اعلي الله مقامهم- به آن پادشاه گردون شكوه، كيفيّت احوالات شاهزاده از كتاب­هاي تاريخ، الهام گرديد. جوياي مقبره­ی شاهزاده هاشم گرديد تا او را در مكان خود يافت. امر و مقرّر فرمود در ساختن آن مقبره­ی شريف و معمارهاي پادشاهي، معماري نموده؛ بنّاهاي بسيار كاردانِ كارآمد تعيين فرموده؛ كه به كار بنّايي آن مقبره مشغول شدند و آن مقبره­ی شريف را صحن و سراچه­ای عالي قرار داده پايه­هاي آن عمارت را كلّاً به پاي كار رسانيدند كه عمر سلطان وفا ننموده؛ سر را به نقاب تيره­ی تراب كشيد و آن عمارت چنين نصفه كار باقي مُند و كسي آن عمارت را به اتمام نرسانيد تا اينكه خورده خورده آن هم مخروب گرديد.

مكان مقبره­ی شريفه

   و حال آن مقبره­ی شريف واقع است در خلف حصار قريه­ی بيدگل، در محلّه­ی ريگستان قريه­ی مزبوره كه مرقد منوّر شاهزاده حسين بن امام همام امام موسي كاظم - علیه­السّلام-  در سمت يسار او واقع است و مرقد قاضي فضل الدّين و برادران در پايين پاي آن حضرت واقع است و يك طاق از اصل مجاري مياه قنات قاضي فضل الدّين، وقف است بر قاريان كلام الله مجيد كه قاريان تلاوت نمايند و ثواب آن را بر روح ائمّه­ی اثنا عشر قربت نموده؛ روح قاضي فضل الدّين را به فاتحه شاد نمايند.

اسم و كنيت آن حضرت

   و اسم شريف آن حضرت هاشم بود و كنيت آن حضرت ابوحمزه بود و لقب آن حضرت طالب بود. جواني بود بسيار دلير و شجاع و صاحب كشف و كرامات. و معجزات بسيار از آن حضرت به ظهور مي­رسيد.

كرامت از كتاب حقايق

   چنانچه در كتاب حقايق مسطور است كه ضعيفه­اي از اهل شيعه بود و او را اولاد نمي­شد. آن ضعيفه با دل پر درد، روي نياز بر آن مرقد شريف آورد و عجز و الحاح نمود و عرض كرد كه اي فرزند عليّ بن ابي­طالب – عليه السّلام- هرگاه از راه مرحمت، نظري بر احوال اين ضعيفه نمايي كه خلّاق عالم از دعاي تو مرا فرزندي كرامت فرمايد؛ خلخالي كه در دست دارم كه او را به مبلغ­هاي خطير تمام كرده­ام آن را نثار مرقد منوّر تو بنمايم. آن ضعيفه را بار حملي ظاهر گرديد تا مدّت آنكه مي­بايد بار حملش را بر زمين گذارد؛ بار حمل خود را بر زمين نهاد. خداوند عالم - جلّ و علا- او را اولادي ذكور، صحيح الاعضا كرامت فرمود. آن ضعيفه از حبّ مال دنيا دل از آن خلخال بر نداشت كه به عهد خود وفا نمايد. آن خلخال از دست آن ضعيفه جدا شد؛ چنانچه زن­هايي كه در دور آن ضعيفه حاضر بودند؛ همگي به چشم خود ديدند و به مثل كبوتر طيران نمود و بر روي صندوق منوّر شاهزاده هاشم قرار گرفت.

   مؤلّف گويد از اين قبيل معجزات، بسيار از آن حضرت به ظهور مي­رسيد كه اگر عُشري از اعشار آن را خواهم بر وفق احاديث بيان نمايم؛ صحيفه را گنجايش آن نيست.

«كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست               كه تر كنی سر انگشت و صفحه بشماری»

زمان ظهور امام زادگان

   مؤلّف گويد از قول راويان صحيح الاخبار كه در كتاب­هاي معتبر نگارش نموده­اند؛ زمان قرن آن مرقدهاي منوّر در سنه­­ی هزار و دويست و شصت است كه مي­بايد در هر شهري و بلادي و قصبه­اي و دهكده­اي كه مدفون مي­باشند و مثال گوهر شبچراغ در زیر خاک پنهان هستند؛ نمايان شوند و مرقدهاي ايشان ظاهر گردد و مقبره­هاي ايشان عمارت شود و املاك ايشان به ايشان انتقال يابد .

   مؤلّف گويد كه اين علامت، علامتي است كه مي­بايد نايب سرور متّقيان و پيشواي مؤمنان و جداكننده­ی حق و باطل جناب حجت بن مهدي قائم آل محمّد - صلّي­الله­عليه­وآله- به تخت خلافت متمكّن گردد و اين علامت­ها آن علامت است. «العلم عندالله».

فوت و دفن صبيّه­ی حضرت عسكري (علیه­السّلام) در اين بقعه­ی شريفه

   مؤلّف گويد كه در زماني كه جناب امام حسن عسكري - علیه­السّلام- به اتّفاق نرجس خاتون، به عتبه بوسي جناب امام رضا - علیه­السّلام- شرفياب مي­شدند؛ صبيّه­ی آن حضرت كه به سنّ هفت يا هشت ساله بود در قريه­ی بيدگل متوفّات شد. آن حضرت جسد او را در پهلوي يمين شاهزاده هاشم مدفون نمودند و روانه­ی شهر طوس گرديدند. پس عجايب خاكي است خاك چهل حصاران! كه چه صدمه­ها كه از اهل ظلام به اولاد كبار جناب اميرمؤمنان رسيد و چه زحمت­ها كه در آن خاك بر اولاد كبار موسي بن جعفر رسيد. پس خوشا بر احوال ساكنين و متوطّنين آن بلاد كه همچنين بزرگواراني در آن بلاد مدفونند و آن جماعت شب و روز به زيارت آن مقتدا حاضر            مي­شوند.

ثواب تعمير بقعه­ی شريفه از قول حضرت عسكري (علیه­السّلام)

   مؤلّف گويد كه چون جناب امام حسن عسكري - علیه­السّلام- از طوس مراجعت فرمودند، مجدّداً به چهل حصاران عبور فرمودند و به زيارت هر يك از اقربا متوجّه شدند. به مقبره­ی شاهزاده هاشم كه آمدند باغچه­اي كه در صحن آن حضرت وقوع يافته بود؛ از شدّت بارش يك خشت از كنار آن باغچه خراب شده بود و آن حضرت در آن صحن شريف، فرموده بودند و خلايق بسيار ازدحام نموده بودند. چون چشم مبارك آن حضرت بر آن خشت افتاد فرمود:« اي مواليان! گويا از رتبه­ی ما       اهل­بيت اطّلاع نداريد. به خدا قسم كه هر كس از مال حلال خود يك خشت عمارت به جهت ما اهل­بيت بنا گذارد؛ خلّاق عالم در جنّات عدن يك قصر از زبرجدِ يكپارچه در همسايگي جدّم جناب رسول الله - صلّی الله علیه و آله و سلّم- به او عطا فرمايد و هر كس دو خشت عمارت نمايد؛ خداوند عالم در بهشتِ عنبر سرشت، قصري به او عطا فرمايد؛ از ياقوت احمر در همسايگي جدّه­ام فاطمه زهرا - عليها السّلام- و هر كس به قدر سرمه­اي كه در چشم كشند؛ خاك از اين صحن بيرون برد؛ خلّاق عالم در بهشت عدن قصري به او عطا فرمايد؛ از مرواريد سفيد در همسايگي جدّم جناب اميرالمؤمنين - علیه­السّلام - پس بدانيد قدر و مرتبه­ی ما اهل­بيت را و بدانيد قدر و مرتبه­ی شيعگي خود را و به چشم حقارت بر ما اهل­بيت نظر مگشاييد مگر از روي اخلاص، و مضايقه مكنيد مال خود را در صرف نمودن در راه اهل­بيت». 

كرامت از كتاب بهجة المستمعين

   مؤلّف گويد در كتاب «بهجة المستمعين» مسطور است كه مردي منحني، نذر كرده بود كه چهل شب جمعه به طواف مرقد شاهزاده هاشم شرفياب شود. شبي از شب­هاي جمعه روانه­ی آن آستان ملك دربان گرديد و آن شخص را طفلي بود به سنّ هفت يا هشت و آن پير بسيار علاقه به آن طفل داشت. چون آن پير روانه گرديد؛ آن طفل به گريه و زاري درآمد و در عقب پدرِ خود روانه گشت آن پير، از راه شفقتِ پدري آن طفل را بر دوش كشيد و روانه­ی تربت مطهّر شاهزاده گرديد. آن طفل مي­گويد:«چون قدري راه مسافت داشت تا به تربت مطهّر شاهزاده برسيم؛ قدري راه رفتيم؛ تا به نزديك آن تربت منوّر رسيديم. ديديم در پيش ما جانوري راه مي­رود و مي­لنگد و نالان و پريشان است و هر ساعت ناله­ی عظيم از او شنيده مي­شود. گمان ما چنان بود كه آن جانور الاغ باشد. هر چند مي­رفتيم؛ به او نرسيديم. امّا هر ساعت مي­ناليد و مي­زاريد تا به تربت مقدّس منوّر آن حضرت رسيديم و آن جانور نيز داخل عمارت منوّر آن حضرت شد و چون شب بود ندانستيم كه آن چه جانور است. من با پدر به تضرّع و گريه و زاري مشغول بوديم. ناگاه آن جانور عظيم را ديديم كه در طواف است و به زبان فصيح مناجات مي­كند و به آن مرقد شريف راز مي­گويد. چون نيك نگريستيم ديديم شيري عظيم است و دست آن شير آماس كرده و زخمي دارد و دست بر آن قبر اطهر نهاد و عرض كرد:"اي صاحب قبر دست من بي­كس گير و به فرياد من رس بيمارم و از راه دور آمده­ام و پناهي و ملاذي و ملجأي سواي تو ندارم. يا امام­زاده! مرا شفا بخش و قوّت رفتارم ده". آن­گاه ناله­ی عظيمي دردآميز نمود و سر خود را بر قبر منوّر مبارك آن حضرت نهاد و استعانت خواست. في­الحال دست وي گشوده شد؛ پس تمام بدن خود را بر قبر منوّر آن امام­زاده­ي عظيم­الشّأن ماليد و           صحيح البدن گشت و شكر عظيم از حضرت واجب الوجود بر زبان جاري نمود و وداع نموده از راهي كه آمده بود برگشت. ما از آن تعجّب كرديم. چون از زيارت فارغ شديم و به خانه خود مراجعت كرديم؛ من اين حكايت را به جهت والده­ی خود نقل كردم. مادر من گفت:"اي پسر، جمع بهايم از حيوانات سماوي و ارضي، چون بيمار شوند؛ خود را بدان روضه­ی بهشت آيين مي­رسانند و از تربت مقدّس مطهّر آن حضرت شفا مي­طلبند و از آن تربت شفا مي­گيرند و منافقان و مخالفان را از اين قسم عطيّه، حاصل نمي­شود"». پس خدا لعنت كند خراب­كننده­ی مرقدهاي شريف را و غصب        كننده­ی حقوق اهل بيت رسالت و طهارت را و خدا عذاب كند؛ قاتلين ايشان را - الا لعنة الله عليهم اجمعين- و اين سواد از كتاب بحر الانساب قلمي شد و سواد، مطابق اصل است و خلافي ندارد.

 

 

 

 

شجره نامه

شما اینجا هستید: Home Uncategorised شجره نامه

ارتباط با ما

سامانه دریافت انتقادات و پیشنهادات شما:

         50002666666333  

تلفن : 031-4722200و 031-54739200 

موبایل : 09133640413 و 09132602086